گلوله تفنگ هاشم تدارکاتی ازروسرم رد شد. کلاه کاموایی که رو سرم بو د رو سوراخ کرد.

ساعت شیش صبح کارم شروع شد.مجبور بودم .ارتفاعات .کلوسه،سه رو تا پایین

که حدود سه کیلومتر بودجاده های برفی رو چک کنم تا خدای ناکرده مین گذاری

نکرده باشه.ساعت ده صبح رسیدم به دهکده.با شلیک چنتا گلوله،سلامتی خودم

وجاده پاکسازی شده رو به اطلاع مقرمون رسوندم.ماشین تویوتا لندکروز  تدارکات از

بالا ارتفاعات حرکت کرد تا بیاد پایین یه چهل دقیقه ایی طول کشید.تا بمن

رسید.هاشم تدارکاتی بهم گفت بپر بالا باید عقب تویوتاپیشمنبشینی.فرامرز(راننده  

تویوتا)گفت هاشم بسه بنده خدا خسته اس گفتم نه نه همو نعقب خوبه.از اونجا تا

سردشت حدود سی کیلومتری فاصله بود پشت ماشینداشتم یخ میزدم.ماشین

هم بدلیل برف ویخ جاده دائم سر می خورد.اونقدر کهنزدیک بود از دره بریم پایین.به

یه تنگه که رسیدیم.تفنگهامون رو از ضامندرآوردیم،هر آن احتمال داشت تو کمین

دشمن بیافتیم.حواسمون شیش دنگ به دور و بر بود.که  چرخ عقب ماشین افتاد تو

یه چاله بزرگ.دست هاشم هم که رو ماشه اسلحه بود   شلیک کرد .چشمتون روز

بد نبینه.یه لحظه دیدم گوشام کیپ شد،کلاه کاموایی که رد سرم بود از سرم کنده

شد افتاد پایین.هاشم که زبونش بند اومده بود.و فقط داد می زد وای ی ی ی ی

دددددددم،یعنی وای بابام.بعد چند دقیقه تازهفهمیدم چی شده.راننده زد رو ترمز.تو

اون اوضاع واحوال پریدم پایین رفتم سراغکلاه.با تعجب دیدم گلوله نوک کلاه رو برده

بود.حول کرده بودم.رو به هاشم داد زدم ببین،ببین کلاه رو چیکار کردی ،حواست

کجاست؟اون لحظه اصلا فکر این رو نمیکردم که نزدیک بود .گلوله مغزم رو متلاشی

کنه.همه جمع شدن دورم.هاشم ،بغلم کرد گفت:ای قربونت برم چیزیت نشده؟و

تند.تند سرم رو بوس می کرد.اون وقت بودکه تازه فهمیدم چه خطری از کنار گوشم

گذشته.اونشب به مناسبت به خیر گذشتن ماجرای من وهاشم.هاشم تدارکاتچی

سنگ تموم گذاشت،برا هر نفر یه کنسرو ماهی،یه کمپوت گیلاس،یه ماست پاکتی

و یه جفت جوراب زمستونی داد.اونشب تو ارتفاعات کردستان تو سنگر خیلی بهمون

خوش گذشت.بچه ها هم با خوندن زیارتعاشورا ونماز شکر بابت سلامتی

من.حسابی جبران کردن.خدایا شکرت..جانباز اسدا...ایل بیگی


راه رفتن رو خاکریز



    ( فاخلع نعلیک،انک بالواد المقدس طوی)

مجبور بودم،آخه چنتا باراولی داشتیم که اومده بودن جبهه.اونم خط

مقدم.یه جورایی می خواستم ترسشون از خط مقدم بریزه،یهو دیدم یه نفر

از اون دور دستش بالا پایین میبره.و داره بسرعت بهم نزدیک میشه،وقتی

فهمیدم حاجیه پریدم پایین خاکریز،ورفتم تو سنگر یه بادگیر سبز پوشیدم

وبا حالت خواب آلوده اومدم بیرون مثلا تازه بیدار شدم.تا بهم رسید گفت

خودتی،رفتی تغییر دکور دادی تانشناسمت،اقلا کلاه سرمه ای رو از سرت

برمیداشتی،ارواح ع...... خودتی.پسرخوب چندبار بگم تک تیراندازاشون

یه خال هندی رو پیشونیت میذارن.گفتم حاجی بخدا منظور نداشتم،یه چنتا

تازه کار بهم اضافه شدن خواستم یه کم ترسشون بریزه،حاجی گفت خب

الان ترسشون  ریخته؟گفتم آره حاجی جون.گفتش ببینیم

وتعریف کنیم یه سه چا ر تا شون رو بردارآماده شید دم غروب بیا سنگر

فرماندهی کارت دارم.گفتم حاجی خیره؟گفتش واسه تو کله....آره خیره

نیم ساعت زودتر رفتم سنگر فرماندهی آتیش دشمن کم شده بود.حاجی

بیسیم دستش بود و داشت صحبت می کرد وبا دست بهم گفت

بشین.وقتی بیسیم رو قطع کرد.گفتش بلند شو،دیر شد تا ماشین تدارکات

شام آورد خواست برگرده سریع برگردید عقب .یه سه تا موتور تریل 250رو

بیارین خط گفتم.حاجی الان؟گفت آره.گفتم آخه هواداره تاریک میشه.گفت

خب بشه.مگه قراره باچراغ روشن بیایید.تو دلم گفتم.یاعلی چه شود

واقعیتش برا اولین بار یه کم ترسیدم .اگه راه رو گم کنیم.اگه اشتباهی

بریمسمت عراقی ها.اگه.اگه......حاجی گفت .ها چیه ترسیدی.توباشی

بالاخاکریز از خودت تیارت درنیاری.یه لحظه سرم گیج رفت.بیا...بیا بشین ما

رو باش رو کی حساب باز کردیم.گفتم.ای وای نه تو رو خدا حاجی

ببخشیناگه اجازه بدی ده دقیقه بعد اذان میدن یه دو تا خرما بخوریم

رفتیم.گفتشمگه روزه ایی ؟گفتم اگه خدا قبول کنه.نیم ساعت بعدبا سه تا

از تازهواردهاسوار تویوتا رفتیم سمت جاده خرمشهر.عراقی های نامرد هم

جاده رو بامنور و خمپاره 120شخم میزدن.خلاصه.آمد به سرم ازآنچه می

ترسیدم.....ادامه دارد  

                        جانباز اسدا....ایل بیگی